تبليغاتX
. . . حباب من

. . . حباب من

با یکی از دوستام داشتیم درمورد یکی از مباحث فلسفمون ( اثبات خدا )بحث میکردیم.یهو دیدم داره به یه نفر که ازش  متنفره فوحش میده.حتی داشت به خدای اون هم بد و بیراه میگفت ...بعد از چند دقیقه بهش گفتم تو مگه به خدا اعتقاد نداری ؟! بعد گفت مگه میشه آدم به خدا اعتقاد نداشته باشه ؟ میگفت هر کسی با یه شناختی خدا رو میشناسه پس هر کی هر جور درمورد خدای خودش فکر کنه همون درسته و در مورد خدای بقیه هم هر چی فوحش بده ربطی به خدای خودش نداره !بهش گفتم خدا یه حقیقت واحده و هر چی بقیه درموردش فکر کنن اون یه چیزه .اما گفت آره ولی دید آدما فرق میکنه و ...اینا رو که گفت دیگه هیچی بهش نگفتم بعد یه تمثیل جالبی به ذهنم رسید یهو هیجان همه ی وجودمو پر کرد احساس میکردم سقراطم که دارم با یه سوفسطایی به گفت و گوی عقلانی میپردازم !!احساس میکردم گفتن اون تمثیل به اون نوعی رسالت بود...بهش گفتم  خب فرض میکنیم تو ۱۰ تا خاستگار داری .بعدش نیشش باز شد !!!

بهش گفتم فکر کن هر کدوم یه جوری دوستت دارن . بعدش یه کدوم از اونا تو رو خیلی افراطی و یه جورایی مسخره دوستت داره.حالا اگه بقیه اون ۹ نفر اون خاستگار و طرز دوست داشتنشو و به  "خودت" توهین کنن آیا ناراحت نمیشی ؟!بعدش کاملا معلوم شد که به بن بست کشیده شده و جوابی نداره آخه دقیقا خودش تو این مثال به جای خدا تصور شده بود . عصبانی شد و گفت من نمیخوام فکر کسیو تغییر بدم و برام مهم نیست بقیه چی فکر میکنن نظر من همینه !!منم تو دلم بهش  گفتم خب پس توی گمراهی آشکار بمون !و در ورطه ی سوفسطاگرایی غوطه ور !

پ.ن:به نظرت من رسالتمو خوب انجام دادم ؟؟

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388 16:26 توسط دست های نگین |


  چند شب پیش کانال ۵ داشت " زیر آسمان شهر" رو نشون میداد .اون قسمتی بود که برزو برادر زن بهروز خالی بند میخواست  بره ایستگاه فضایی سولاریس بعدش  همه همسایه های خل و چل ساختمونشون ناراحت بودن از غلام شیشلول بند بگیر تا خشایار و...اما ۵ صبح برزو پاشد که بره بی خداحافظی. بهروزو فقط بیدار کرد.رفتن توی حیاط که خداحافظی کنن خیلی دردناک بود ...بعدش بهروز خالی بند کلی ناراحت بود خلاصه قبول کرد و گذاشت که اون بره . بعد رفت بالا...میز صبحانه رو آماده کرد...تا چایی حاضر شه هی راه رفت...راه رفت احساس میکرد خونه بدون اون خالیه....شاید اونو عینه بچش دوست داشت ! بعدش زنش که بیدار شد تعجب کرد.گفت چقدر زود بیدار شدی  بهروز خالی بند کلی ناراحت بود نمی دونست چطوری قضیه رو بگه ...میخواست نگه اما  زنش هم هی می گفت بگو بگو ! بهروز خالی بند نزدیک بود بزنه زیر گریه گفتش برزو...برزو...بعد زنش گفت برزو چی ؟ بعد همون لحظه برزو از اتاق خوابش شایدم از دستشویی اومد بیرون .فکر کنم در حالی که یه حوله روی شونه هاش بود .بعدش بهروز خالی بند کلی تعجب میکنه و ...بعد برزو بهش گفت نرفتم و پشیمون شدم و اینا ! در کل میخواستم بگم طوری شد که اصلا هیچ کس فکرشم نمیکرد...اینا رو گفتم که بگم این سریال مزخرف طنز چقدر نکته های اخلاقی و مهم و احساسی رو در بر میگیره ...همش خنده و خل بازیای آقا غلام و محتاج و ...نیست...بعضی صحنه هاش واقعا غم انگیز و دردناک میشه ..من خودم اون صحنه که دیدم برزو نرفته سولاریس واقعا اشک شوق تو چشمام حلقه زده بود !

پ.ن:به همه ی جوشش ها و خروش ها و سوفسطاگرایی ها و شکاکیت ها و یقین ها وتفکرات فلسفی  درونم سکوت میکنم ...سکوت ...

*نقاشی از :سالوادور دالی.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 16:35 توسط دست های نگین |


  **سخن گفتن سقراط با دوستان به هنگام نوشیدن شوکران اثر"ژاک لویی داوید"(سبک نئو کلاسی سیسم). به گوشه گوشه ی این نقاشی خوب دقت کنین...

دردناک نیست ؟...

پ.ن:وقتی اینجا کسی نیست حرفامو بفهمه پس بهتر نیست زیپپه دهنمو بکشم ؟!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 13:59 توسط دست های نگین |


آسمونمون یه مقداری تیره ست .(عین وقتایی که از خواب پا میشین و گوی زمان و مکان از دستتون در رفته و نمیدونین شبه یا روزه !) کسی نمیدونه قراره شب روز بشه یا روز شب بشه . این یعنی زندگی کردن توی شک...توی یه شک دائمی ...همش منو یاد بحث امکان ذاتی می اندازه . بین وجود و عدم ...نه نه بین سیاهی و سفیدی بازم نه بین شب و روز رابطه تساوی وجود داره .و باید کسی این حالتو از تساوی خارج کنه . یه کدوم از وزنه ها سنگین تر بشن و درنهایت یا شب بشه یا روز .

من کشته مرده ی از این جور وصف های بی نظیر خودم هستم ...نویسندگی این نیست که حرفا رو تو کاغذ بیارین...یا تو وبلاگتون بنویسین...نویسندگی اینه که توی هر لحظه از زندگیتون که نفس میکشین ذهنتون از جمله های جالب و ادبی بارور بشه .و این تنهایی میخواد .نه تنهایی ظاهری چون به ظاهر آدما همیشه تو جمع های مختلف با همن .مهم قلباشونه که احتمالا از هم دوره.

پ.ن : به امتحانش می ارزه .

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 14:8 توسط دست های نگین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های قبلی

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387



پیوندها

پروفایل نگین
تست خودشناسي
گالری نقاشی
شیطون بلا های مثبت
آزاد و رها
حیاط خلوت برفی
دلت را خانه ی ما کن
شیدای شب
دختر باباش
یک مزخرف نویس
خاطره های من
قصه های سارا
دختری لای در گیر کرده
یک سال کافی بود
عطر تو
من و نوشته هام
شوالیه سیاه
㋡Del--nevesht㋡
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin